تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته روي گردانم ؟

تورا كدام سحر؟ بر كدام اسب سپيد؟

تو در كدام كرانه ؟ تو از كدام صدف؟

تو از كدام سر؟ همراه كدام نسيم ؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه؟

 چه كرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟

كدام حس دويده است از تو در تن من ؟

         توآرزوي بلندی و دست من كوتاست          

تو دوردست اميدي و پاي من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است !!!

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦


 

فردای هیچ کس معلوم نیست.نه پیر و نه جوان و امروز ممکن است آخرین فرصتی باشد که بتوانیم آنان که دوستشان میداریم محکم در آغوش گیریم...پس اگر منتظر فردا هستید چرا امروز را از دست بدهید؟؟؟شاید فردا هرگز از راه نرسد و حسرت آن را بخورید...حسرت آنکه برای یک لبخند یا بوسه وقت نگذاشتید وآنقدر سرتان شلوغ بود که نتوانستید دیگران را به آخرین آرزوهایشان برسانید پس آنان را که دوست دارید امروز محکم بغل کنید و در گوش آنها بگویید که چقدر دوستشان داریدو چقدر برایتان عزیزند بگویید معذرت می خواهم .مرا ببخش. ممنونم یا اشکالی ندارد ...اگر فردا از راه نرسد امروز حسرت هیچ چیز را نمی خورید !!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦


 

انان كه عشق را نمادي از دل مي نامند در وجود مستشان پرنده بالان عاشقند.

انان كه مي گويند ما عاشقيم چنان مي نگارن كه ديوانه اند.

انان كه در پستي و بلندي چرخ فلك عشق را مي بوسند مانند من و تو و او نيستند ويرانه اند.

انان كه فقط مي نگارند ديوانه اند در عاشقي جام ديوانگي را نوشيده اند...

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦


 

گفته بودم که اگر بوسه ده ای توبه

                           که دگر اين گونه خطايی نکنم

بوسه دادی چولب ات بر خاست از روی لب ام

                        توبه کردم که  دگر توبه ی بی جا نکنم       

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦


 

کسی ما را نمی جو ید. کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها یی ما را نمی گرید. دلم در حسرت یک دست. دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است. کدامین یار ما را می برد. تا انتهای باغ بارانی. کدامین اشنا ایا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را. و اما با توام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهایی تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی ایی. تو حتی روزهای تلخ نامردی. نگاهت. التیام دستهایت را دریغ از ما نمی کردی. من امشب از تمام خاطراتم . با تو خواهم گفت. من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا ارام خواهم داد همان دریا که می گفتی تو را در من تجلی می کند. ای دوست. همان دریا که بغض شکوه ها یم در گلوی موج خیزش زخم بر میداشت. و اما با تو ام . ای انکه بی من مثل من تنهای تنهایی کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦


 

به من میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر‌،

 میمیرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان ساده به او گفتم

 بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام... - کاش امتحانش

 نمی کردم.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦


 

خوش دارم.هوشیار باشم
نه به بانگی بیگانه.
خدا را می ستایم.که جهان را آفرید
به احمق ترین شکل ممکن.
ازاین روست که.خود
راهم را
به کج ترین شکل ممکن می روم
آن فرزانه ترین می آغازدش
دیوانه.پایانش میدهد.

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦


 

آلبرت انیشتن :
دو چیز انتها ندارد : یكی حماقت مردم و دیگری پهنه ی كهكشانها ؛ كه البته در مورد دومی مطمین نیستم
!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦


 

در دادگاه عشق من قسمم قلبم بود

و وکیلم دلم

و حضارجمعی از عاشقان و دلسوختگان

نامم را بلند خواند و گناهم
را دوست داشتن اعلام کرد ....

پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

کنار چوبه ی دار از من خواستند

تا آخرین خواسته ام رابگویم و من گفتم به او بگویند دوستت دارم

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦


 

گاهی دوست می دارم

ديوانه باشم !

هيچ درک نکنم و هيچ نفهمم ...

در دنيای خويش آزادانه ...

وای خدايا ! چه لذتی در دنيايی زيستن

که کسی از آن خبر نداشته باشد ..

  
نویسنده : yashar bastani ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦